النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

بدون عنوان

  می آیی و زندگی عاشقانه میشود میباری و همه جا تازه میشود می تابی و دلم بیشتر عاشقت میشود می مانی و شبها پرستاره میشود با تو بودن تکرار میشود این تکرارها باز هم تکرار میشود و دنیا که تو باشی از آن میشود تو هستی و دلم به تو خوش است تو می مانی همین برایم کافیست میخواهمت ، میخواهمت ای تمام بود و نبودم تو کجا بودی لحظه هایی که در پی تو بودم تو کجا بودی لحظه ای که در آرزوی داشتن یکی مثل تو بودم آمده ای که با تمام وجودم عاشقت باشم همانگونه که اینک دیوانه ات هستم ، مثل این است  که عمریست گرفتار تو هستم می مانی و شبها پر ستاره میشود ، می آیی و  زندگی ام از این رو به آن رو ...
5 دی 1390

بدون عنوان

تقدیم به النا جونم   برای تو زندگی میکنم ، به عشق تو زنده هستم ، اگر نباشی دیگر نیستم   تویی که بودنت به من همه چیز میدهد، هر جا بروی دلم به دنبال تو میرود…   عشق تو ، حضور تو، به من نفس میدهد هوای بودنت تو در قلبمی و تنها نیستی ، تو مال منی و همه زندگی ام هستی…            همین که احساس می کنم تو را دارم ، به عشق تو میگذرد                    روزهای زندگی ام…   به عشق تو می تابد خورشید زندگی ام ، به عشق تو آن پرنده میخوا...
5 دی 1390

برای دخترم

كوله بارم پر از خستگي است و چه سنگين...            همه وجودم انباشته از سرماي دي                      ...اينك قدم بردار بهار من                             به پيشوازم بيا آغوش من قدمگاه تو               و دلم فرش زير پايت         &n...
5 دی 1390

النا جونم عاشقتم

النای مامان وبابا خوش اومدی بالاخره همونی شد که از ته دل میخواستم خدا جونم ازت ممنونم که هر چی ازت میخواستم بهم دادی این تعیین جنسیت ماهم داستانی داشت : من از روز اول میخواستم برم دکتر شاکری ولی خب نشد اینقدر همه مشتاق بودن که ببینن نی نی ما چیه دیگه خستمون کردن مخصوصا دوستای بابایی به خاطر همین هم بابایی به من گفت دیگه تا 3هفته دیگه طاقت ندارم فردا برو پیش دکتر شاکری منم 5شنبه صبح زود رفتم خیلی دکتر خوبی بود بهم گفت که شما دختر خانم نازی وقدت هم خیلی بلنده وای نمیدونی چقدر خوشحال بودم اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم اصلا یادم رفته بود ماشین سوار شم از خیابون قائم مقام تا هفت تیر پیاده اومده بودم اصلا نفهمیدم &n...
3 دی 1390

گلم داره بزرگ میشه

مامانی جونم سلام آره مامانی داری کم کم بزرگ میشی این روزا خیلی حالم خوبه هر روزم  شیمکم داره بزرگتر میشه از بس  از ترسم میخورم تا تو گنده شی   نمیدونی چقدر خوشحالم که داری نفس میکشی وبزرگ میشی مامان جونی نمیدونی چقدر دوست دارم برم زودتر واست خرید کنم دیگه ٢هفته دیگه بیشتر نمونده راستی یادم رفت بهت بگم چند وقته پیش با بابایی رفتیم هایپر استار واست کلی اسباب بازی خریدیم نمیدونی چقدر خوشگلن ولی فکز کنم بابایی بیشتر ماشینارو به هوای خودش خریده آخه عاشق ماشینه ولی خب مامانی اونا همه ماله خودتن راستی عزیز مامان تروخدا زودتر تکون بخور دیگه وای نمیدونی دارم واسه تکونات لحظه شماری میکن...
29 آذر 1390

بدون عنوان

ای که دم می زنی از عشق حسین بن علی / آنچنان باش که ارباب جوابت نکند . . . سعی کن حرص و طمع خانه خرابت نکند / غافل از واقعه روز حسابت نکند   ...
13 آذر 1390

بدون عنوان

سلام عسلی مامانی بازم ببخشید دیر به دیر میام وبلاگتو آپدیت میکنم هفته پیش رفتم جواب سونوی ntرو گرفتم ولی مامانی دکتر یه کم نگرانم کرد گفت چون دماخه کوشولوی جوجوم کوچیکه نتونسته درست استخون بینی رو ببینه باید دوباره هفته 19برم ازمایش رو تکرار کنم ولی مامانی با اینکه از ته دلم میدونم که عزیز مامانی یه نینی خوشگلو وسالمه ولی خب یه نگرانی همش فکرمو خراب میکنه آخه مامانی عاشقه نینیشه   راستی یادم رفت بگم اون روز تو سونوگرافی خانم دکتر رو خسته کرده بودی مامانی اینقدر تکون میخوردی خندم گرفته بود هر کاری میکرد اجازه نمیدادی ازت عکس بگیره ای بلا .... ...
13 آذر 1390

بدون عنوان

سلام عسلی مامان جیگرم ببخشید که خیلی دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم بخدا این روزا خیلی کار دارم بابایی هم خیلی مریضه بیچاره اصلا به اون هم نمیتونم برسم  مامانی الهی قربونت برم دیشب با بابایی رفته بودیم دکتر صدای قلب قشنگتو واسمون گذاشت شنیدیم گفت که رشد خوبی هم داشتی واسم یه سری آزمایش وسونو نوشته که آخر این هفته میخوام برم انجام بدم الانم حالم خیلی بهتره از روزای اول کم کم فکر کنم حالت تهوع ها ازبین میره نازنینم نمیدونی وقتی صدای قلبتو میشنوم چه حال خوبیه اول اینکه مطمئن میشم که هستی بعد هم عشقم بهت بیشتر میشه عسلی مامان خیلی خیلی دوستت دارم یه دنیا  بوس برای تو ...
29 آبان 1390

بدون عنوان

وای چه لحظه قشنگی بود...................... هفته پیش بالاخره رفتم سونوگرافی بگذریم از مصیبتی که سر سونو داشتم ولی یه دلهره خاصی داشتم که اصلا نمیتونم واست بگم چه جوری بودم دکتر هم یه کمی بد اخلاق بود میترسیدم چیزی بپرسم فقط داشتم چشاشو نگاه میکردم ببینم چه عکس العملی از خودش نشون میده وقتی گفت همه چی طبیعیه یه نفس راحت کشیدم بعد هم یه چیزی رو روشن کرد صدای قلبت که خیلی تند تند میزد تو اتاق پخش شد وای .... چشام پر از اشک شده بود نمیتونستم باور کنم یه قلب کوچولو تو وجود من داره میزنه عزیز دل من راستش تازه اونجا باورم شد که راستی راستی تو وجود داری این روزا هم حالم اصلا خوب نیست شبا که خیلی سخت خوابم میبره چند دفعه تا صبح ...
11 آبان 1390